یه شعر از حسین
سلام
داشتیم با بروبچه های هیئت کارهای اعتکاف مسجد وکیل رو انجام میدادیم محمدحسین از مشهد زنگ زد و گفت: نمیدونی؟!!! نمیدونی؟!!! یه دانشجویی اینجا داریم مثل ماه ....نورانی و از اونایی که وصله هااااااا....عاشقش شدم حسابی.
منم همون لحظه توی جلسه داشتم با دوستان صحبت میکردم و توجیه میکردم که واحد طلاب راه بندازن برای معتکفین لازمه. حسین گیر داده به من که همین الان از جلسه بیا بیرون میخوام یه شعر جدیدی گفتم و بخونم. خلاصه مارو کشوند بیرون و شروع کرد خوندن:
از شرم تو اشعار کم آورده پریچهر
این دیده زاغیار کم آورده پریچهر
آئینه ام از دیدن تو خیس عرق شد
آئینه ز دلدار کم آورده پریچهر
سنگینی عشقت کمرم کرده کمانی
این قلب سبکبار کم آورده پریچهر
ارزان نخریدم غم عشق تو سیه چشم
یادرهم و دینار کم آورده پریچهر
هرماه جبین دیدم از او دیده ربودم
این سارق عیار کم آورده پریچهر
می رفت ز تن روح و در آن لحظه شنیدم
حلاج سر دار کم آورده پریچهر
((تنهایی))من گشته عیان بر همه عالم
این صاحب دستار کم آورده پریچهر
هه هه.... شعرش جالب بود. البته حسین و دوستش دارم ولی چون یه کم شیرین میزنه خیلی دوست ندارم قیافه شو ببینم.
البته همه اینا ریشه های روانشناسی داره که نمیخوام بهش بپردازم ولی درکل شعرهای قشنگی میگه.به وبسایتش سر بزنید بد نیست.
بصورت لینک بازنمیکنه نمیدونم چرا؟کپی کنید توی محل وارد کردن آدرس ها
یازهرا(س)
شعرش جالب بود.