وب گاه شخصیـ یک طلبه

مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست

وب گاه شخصیـ یک طلبه

مازنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم و آسودگی ما عدم ماست

از مشهد شهدا تا مشهدالرضا

چهارشنبه, ۱۴ فروردين ۱۳۹۲، ۰۷:۱۹ ب.ظ

سلام

این عکس و میبینید؟!




آره خودشه.... شهید ابراهیم هادی در حرم امام رضا(ع)

بعد اون وقت پسر بابا (معین الدین) از کانال کمیل، ابراهیم مستقیم بُردَتِش مشهدالرضا....

وقتی میگم ابراهیــــم هادی آدم رو دیوونه میکنه....میگید چرا؟

بخاطر همین کاراشه....میبینید چطور هوای پسرمو داره....

+معین الدین از کانال مستقیم رفت مشهد.انشاالله چند روز دیگه بر میگرده.

ابراهیم من که کسی نیستم اما ممنونتم



                                                                                                            

                                                                            یازهـــــــــــــرا(س)

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۱۴

نظرات  (۴)

۱۵ فروردين ۹۲ ، ۲۳:۰۶ کتابخانه اسلامی

سلام

افسردگی گرفتم ازینهمه خودخواهی شما

چرا فقط به فکر ترقی خودتونید پس ما که به وبتون دلبستیم چی؟!!

خب روزی 1بار همون ساعت 12 شب بیاید و درطول روز مطالعه کنید

سلام آقو راست میگن دیگه، یه پستی که آنچنان وقت نمی گیره!
سلام نمیدونم چرا رفتین اما باید بدونین نوشتن حزب الهیا تو نت وقت تلف کردن نیست ما باید هر کدوممون تیری باشیم برای قبل دشمن.التماس دعا
۲۴ فروردين ۹۲ ، ۰۹:۱۶ سیدعلی انتظار

"قسمتی از نامه عمر به معاویه"

... گفتم: اگر علی از خانه بیرون نیاید و به بیعت با ابوبکر پای بند نشود هیزم فراوانی بیاورم و آتشی برافروزم و خانه و اهلش را بسوزانم.
آن گاه تازیانه قنفذ را گرفتم و فاطمه را با آن زدم و به خالد بن ولید گفتم تو و مردان دیگر هیزم بیاورید.
و به فاطمه گفتم من این خانه را به آتش می کشم.
فاطمه گفت: ای دشمن خدا وای دشمن رسول خدا و ای دشمن امیر مومنان.
و بعد دو دستش را به در گرفت تا مرا از گشودن آن باز دارد . من او را دور نمودم و کار بر من مشکل شد سپس با تازیانه بر دستهای او زدم که دردش آمد و صدای ناله و گریه اش را شنیدم.
ناله اش آنچنان جان سوز بود که نزدیک بود دلم نرم شود و از آنجا برگردم ولی به یاد کینه های علی و حرص او در ریختن خون بزرگان عرب و نیز به یاد نیرنگ محمد و سحر او افتادم اینجا بود که با پای خودم لگدی به در زدم در حالی که او خودش را به در چسبانده بود که باز نشود . و صدای ناله اش را شنیدم که گمان کردم این ناله مدینه را زیر و رو نمود .
در آن حال فاطمه می گفت:
ای پدر جان ای رسول خدا با حبیبه و دختر تو چنین رفتار می شود آه ای فضه بیا و مرا دریاب که به خدا قسم فرزندم کشته شد ...


همچنان از منتظرانم ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی